سالها بعد یاد تو از خاطرم خواهد گذشت
و نخواهم دانست کجایی .....
اما
سلام وآرزوی من برای خوشبختی تو
تو را در خواهد یافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهی کرد  
اندکی شاد تر و اندکی خوشبخت تر
و نخواهی دانست

که چرا......

 

زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش آنچه می ماند عسل خاطرات است.





زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی

اگه آشنا بمو نی یا مثل غریبه ها شی

زندگی ادامه داره به جلو قصه تکرار

حتی وقتی نبض ساعت بخواب رو دست دیوار

زندگی ادامه داره خوب و بد سفید و مشکی

تا زمانی که یه لبخند می شکفه یا می چکه اشکی

زندگی ادامه داره با من و تو بی من وتو

کسی پله های عمرو به عقب بر نمی گرده

ولی می تونه ببینه که گذشته ها چه کرده

این دو روز عمرو بیا همراه دلم شو

زندگی ادامه داره با من و تو بی من و تو



نمی خواهم بگویم که تو بی وفا هستی چون تو معنی وفا را به من اموختی

 
هنگامی که تو از میان شکوفه هی گیلاس به من خندیدی من عاشقی را با تمام وجود احساس کردم.
 
هیچ گاه نخواهم گفت که عاشق نبودی زیرا کسی که عشق را به قلب سنگ من وارد کرد نمی تواند عاشق نباشد.
 
اه دلم گرفته عزیز دلم عجیب گرفته
 
باهیم میل به رفتن دارد در ماندن نابودی می بیند
 
 دلم تنگ است دلم سخت تنگ است
 برای
اقیانوس بی انتهی چشمیت. می دانم می دانم که دیگر به من فکر نمی کنی می دانم تمام دلتنگی هیم بیهوده است و تو با
 
برواز به سوی او که حتما بهترین بهترین هاست قلبم را در زیر خرواری خاطرات خزان زدهی گذشته مدفون ساختی .
 
به تو فکر می کنم با قلبی خونین ودلی شکسته .
 
دوستی می گفت
 
 خاطرات شیرین گذشته تلخ ترین غم امروز است
 
 وامروز در ین ساعت فریاد میزنم ی کاش عاشق نبودم

 


با تو ستاره می شوم...

 

همیشه با نگاه تو، با تو عبور می کنم

                                                از اینکه عاشق تو ام، حس غرور می کنم

                    

از سایه سایه های شب، همیشه می گریختم

                                                از دوری تو همنفس، بغض دوباره می شوم

 

ناجی شام شوکران، با دل عاشقم بمان

                                                به حرمت حضور تو، چون تو یگانه می شوم

 

خانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت

                                                با تو ستاره می شوم، با تو ستاره می شوم





تو را من چشم در راهم

شباهنگام، که می گیرند در شاخ تلاجن، سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم

شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه! من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم
...